جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

چند روز اول که فهمیدم نی نی تو دلم هست : شادی، نشاط، ناباوری ! بعدترش : حس پشیمونی ، احساس عجیبی که توش ترس و نگرانی از یک جریان فوق العاده عجیب در درونم بود ! موجودی درون من ؟!!!! فکرش هم کمی حالم را بد میکرد ! آخه چطور ؟ چرا ؟ ... این روزها :  بدنم و روحم داره میپذیره یه نی نی توش باشه ! این واقعه خیلی منحصر بفرد رو داره میپذیره ... بهترم ! هم تهوع کمتری دارم و هم روحیه بهتری ! خدایا شکرت بخاطر زندگی خوبم ! نی نی عزیزم هیچ وقت دلم نمیخواد مشکلات خودمو باباتو برات بنویسم ! همیشه هم تا یه کم با هم خوب حرف نمیزنیم سریع دستمو میزارم روی دلم (جایی که تویی) و دلم میخواد نشنوی و ندونی .... دوستت دارم عزیز مامان &nb...
31 تير 1390

روزی که فهمیدم هستی !

من و بابایی ٣١ اردیبهشت عروسی کردیم  ! الان تو ٣٥ روزته و توی شکم مامانی هستی کلی هم حال مامانیو بد کردی همش تهوع داره ... هر روز دارم واست توی یه سر رسید مینویسم ... اینجا هم گاهی ! چیزی که چند روزه اذیتم میکنه این حالت تهوع مداومه ! گاهی که خوب میشم میخوام پرواز کنم از شادی ! پریشبم از لرز شدید با بابایی رفتیم بیمارستان و گفت فشارم روی هشته و باید سرم بزنم ! تا ساعت ٣:٣٠ نصفه شب بیمارستان بودیم ! قیافه ی باباییت دیدن داشت ! روی صندلی سعی میکرد بخوابه فداش بشم ژاکته منو دور سرش تابونده بود هر وقت از خواب میپریدم و قیافشو میدیدم کی میخندیدم بهش ... دیروز کمی بهتر بودم ولی امروز دوباره حالت تهوع داشتم و ته دهنمم تلخه ... دی...
30 تير 1390
1